|
اسفند هم تمام شد ورقه ها بالا
نويسنده: ساقي | سهشنبه 28 اسفند 1386 ساعت 8:29 صبح | |
| در کلاس روزگار درس ها گونه گونه است درس دست يافتن به آب و نان درس زيستن در کنار اين و آن درس مهر! درس قهر! درس آشنا شدن! درس ز هم جدا شدن ... در کنار اين معلمان و درس ها در کنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست! يک معلم بزرگ نيز در تمام لحظه هاي عمر در کلاس هست و در کلاس نيست... نام او مرگ! و آنچه که درس مي دهد زندگيست...
نويسنده: ساقي | جمعه 26 بهمن 1386 ساعت 10:12 عصر | |
| اگر فنجان کوچکي زير باران نگاه داريد، به اندازه همان فنجان به شما مي رسد. اگر کاسه ي بزرگي نگاه داريد، به همان اندازه در آن آب جمع مي شود. چه ظرفي در زير باران رحمت الهي قرار داده ايد؟ جان راجر
نويسنده: ساقي | جمعه 9 آذر 1386 ساعت 7:53 عصر | |
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد. شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه را براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک تماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي، سوراخ کوچک پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله اش خارج شد، اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بود. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گشوده شود و از جثه او محافظت کند اما چنين نشد و درواقع ناچار شد همه عمر روي زمين بخزد و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را، خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد. گاهي اوقات در زندگي فقط نياز به تقلا داريم. اگر خداوند مقرر مي کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم، فلج مي شديم، به اندازه کافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز کنيم. مشکلات را شکلات کنيم
نويسنده: ساقي | چهارشنبه 16 آبان 1386 ساعت 2:28 عصر | |
|
رفته بوديم منزل يکي از عزيزان (خانواده مسلماني در آلمان) که سنت اينها اينطور است که وقتي مي خواهند بخوابند ابتدا براي بچه هايشان يک حديثي يا آيه اي ، قصه اي و نکته اي مي گويند و در نهايت يکي از بچه ها دعا مي کند و ديگران آمين مي گويند و سپس مي خوابند. آن شب به ما گفتند شما هم بياييد، چون بچه ها دوست دارند شما هم باشيد، رفتيم داخل اتاق بچه ها، سه نفر بودند، سن آنها ازدو تا ده سال بود. آن شب نوبت دختر بچه 3-4 ساله بود، شروع کرد به شکر گزاري: - خدايا از تو ممنونيم که ما را مسلمان کردي! - خدايا از توممنونيم که در دوره اي به دنيا آمده ايم تا نائب امام زمان را درک کنيم! - خدايا از تو ممنونيم که حکومت اسلامي را بر روي زمين داير کردي! داشت همين طور ادامه مي داد به شکر نمودن از نعمتهايي که اصلا به ذهن من هم خطور نمي کرد. بعد از آن شروع کرد به دعا نمودن: - خدايا به دست ما مسلمانان را ياري کن، - خدايا به دست ما، ظهور امام زمان را مهيا کن، تا اينکه آخرين دعايش را که به همان زبان بچگانه خود گفت، اين بود خدايا دست راست امام خامنه اي را سالم کن! دختر سه ساله چه مي داند امام خامنه اي کيست؟ گفتم: دخترم! دست راست امام خامنه اي مگر چه شده؟ گفت: دشمنان اسلام آنرا شکسته اند. گفتم: براي چه خدا دست راست او را سالم کند؟ گفت: براي اينکه امام خامنه اي بتواند با دست راستش، پرچم اسلام را به امام زمان تحويل بدهد! قسمتي از سخنراني دکتر رامين در مدرسه نواب مشهد
نويسنده: ساقي | چهارشنبه 25 مهر 1386 ساعت 6:2 عصر | |
| ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ |
| [28/12/1386- 8:29 ص] يا مقلب القلوب [26/11/1386- 10:12 ع] نمره هاي صفر، نمره هاي بيست [9/9/1386- 7:53 ع] رحمت الهي [16/8/1386- 2:28 ع] تقلا [25/7/1386- 6:2 ع] دستي کوچک، قلبي بزرگ و دعايي ... [24/7/1386- 12:9 ع] اثبات وجود خدا [23/6/1386- 2:6 ع] الهي مرانم از در [آرشيو شده ها] |